در افق محو شدگانیم

ماشین داماد بزرگه خراب شده بود برا همین اومدنمون یک روز به تعویق افتاد...یعنی دوس داشتم بشینم نخ نخ موهام رو بکنم دیگه :|

دیگه دیروز صبح ساعت نه رسیدیم تازه...البته که داماد بزرگه با نهایت سرعت اومد و من ذوق میکردم زودتر میرسیم و مامان هی ایت الکرسی میخوند :)) راه شش ساعته رو چهارساعت و نیم اومد.

با کلی ذوق وارد خونه شدیم و به لحظه نکشید که پنچر شدیم...بابایی به معنی واقعی کلمه گند زده بود به خونه...با مامان شروع کردیم به تمیز کردن خونه...کتابخونه ام رو هم مرتب کردم و کتاب های کنکوری تخصصی رو جدا کردم که ببرم اهدا کنم...اما کجا؟

با کلی دودلی به چپ مغز لعنتی پیام دادم که فلان موسسه خیریه که میرفتی تدریس ,کتابخونه هم داره؟میخوام جایی کتاب هام رو اهدا کنم که واقعا استفاده بشه...اونم استقبال کرد که کار خوبیه و اینم شماره مسئولش...خلاصه که هماهنگ کردم کتابام رو ببرم اونجا :)


عصر رفتم خونه رفیق روزهای سخت که مثل سال های قبل باهم بریم هیئت...خدا میدونه این چند روز محرم چقدر غصه خوردم که نیستم و نمیتونم برم :|

تا رفتم کلی باهم حرف زدیم و موضوع حرفامون هم کشیده شد به چپ مغز لعنتی...حالا توی سفر که بودم زنگ زدم و قضیه پیام ها رو کامل براش تعریف کرده بودمااااا :)) الان تحلیل پیام ها بود...رفیق روزهای سخت پیشبینی میکنه که چپ مغز لعنتی دوباره بعد از مدتی که زمانش ممکن طولانی بشه بهم پیام میده اما من میگم نه اون عمرا پیام بده و هیچ چیزی رو شروع نمیکنه...تموم شدست همه چیز


رفیق روزهای سخت یهویی گفت خبر دارم برات دست اول...میخواستم اسنپ بگیرم برا مامانم که اطراف همون خونه چپ مغز لعنتی بوده...توی نقشه اسنپ فرعی خونشون به اسم باباش هست!!!!!!!

و با کلی جیغ جیغ نقشه اسنپ رو باز کردیم و دیدیم بعععععله بلوار فلان,فرعی داره به اسم کوی دکتر ایکس :|

از همون اول میدونستیم که خانواده سرشناسی داره و اصلا خانوادشون رو بتکونی همش دکترا هست که ازش میریزه :)) خود لعنتیش هم دکترا داره

خلاصه اینکه من همچین ادمی هستماااا :)) درگیری هم پیدا کنم با کسی هست که خیابون به اسمش هست :)) همچین استاد معروف بیشعوری داشتم من...

البته الان یجورایی حسم بهش خنثی شده...نه مثل اون اوایل ازش خوشم میاد نه مثل اون اواخر بدم میاد ازش...حرفی زده شد...پا از گلیمش درازتر کرد...منم به روش خودم زدم توی دهنش(با حرف البته) و دیگه کلاس هام رو ول کردم و نرفتم...الانم پیگیر نتیجه بود که بهش گفتم انتخاب رشته اصلا نکردم و اون چتمون طولانی شد و منم هرچی توی دلم بود با خنده و شوخی بهش گفتم(کاری که خودش توش استاد هست و من این مدت که باهاش برخورد داشتم مجبور شدم ازش یاد بگیرم...وگرنه که اصلا اهل این کارا نبودم)خنثی خنثی هستم و این خیلی خوبه :)


پ.ن: این توییت کاملا درباره من و رفیق روزهای سخت صدق میکنه :))

[Forwarded from توییتر فارسی]

ما دخترا اینطوری هستیم

درباره یه موضوع دو ساعت پشت تلفن صحبت میکنیم و فردا برای با دقت بررسی کردن همون موضوع با هم قرار میزاریم 


》sqr《


@OfficialPersianTwitter



۰ نظر
dokhtari mamooli

روز دهم و یازدهم

دیروز باید ساعت دوازده ظهر ویلا رو تحویل میدادیم، خواهرا گفتن که عکس با دریا نداریم پس صبح زود بیدار بشیم که بریم عکس بگیریم و بعدش هم وسیله ها رو جمع کنیم...من انقدر خسته بودم که همون اخرشب انصراف دادم :| فکر کن شیش صبح بیدار بشی و اماده بشی عکس بگیری بعد هم که عکسا رو ببینی که قیافت درهم و خسته بوده،چه کاریه عاخه؟ نهار رفتیم جنگل نور، عصر حرکت کردیم سمت تهران...یازده شب خستههههه رسیدیم قم

خیلی دوست داشتم همون دیشب برم حرم،عاخه هفته پیش شب جمعه حرم امام رضا بودم،دوست داشتم این شب جمعه حرم حضرت معصومه باشم...اما انقدر خسته بودم که بعد از شام سریع خوابیدم :)) دیگه مثل شب اول توی چادر خوابیدن سخت نبود...انقدر توی راه ادم له میشه که دیگه نه چادر مهمه نه صدای خروپف بقیه...


امروز صبح  یکی از خواهرام همون قم جدا شد و رفتن شهر خودشون...بمیرم خواهرم گریه کرد موقع رفتن،البته این سفر هم بهش خیلی خوش نگذشت بخاطر اخلاق و رفتارای شوهرش :| اصلا از این دامادمون خوشم نمیاد،ادم خودخواه و منفعت طلبی هست...فکر کن داماد بزرگه میرفت هر روز صبح زود نون میگرفت،خرید میکرد،چایی دم میکرد تازه این اقا با بداخلاقی بیدار میشد،اصلا هم کمک خواهرم نمیکرد که حالا دخترش رو یکم بگیره یا همین امروز برا اینکه دو ساعتی راهش طولانی نشه وسط راه ما رو ول کرد و رفت من و مامان و خواهر بزرگه و دوتا خواهرزاده هام توی یک ماشین بودیم امروز:|

ما هم یکساعتی رفتیم حرم زیارت،بعدش هم راه افتادیم سمت شهر خواهربزرگه :| شیش ساااعت توی راه بودیم

واقعا سخت گذشت توی راه امروز... 

دیگه داماد بزرگه شهرمون کار داره، من و مامان باهاش فردا برمیگردیم شهر خودمون

دست و جیغ و هوراااااااا


پ.ن:کل سفرمون سه هزار و خرده ای کیلومتر شد!!!! له شدگانیم ، حوصله شرح قصه نیست....فکر کنم روزانه های سفر رو افتضاح نوشتم 

۲ نظر
dokhtari mamooli

روز نهم

امروز برخلاف دیروز هوا شرجی و گرم بود...صبح رفتیم دریاچه الیمالات که فوق العاده بود :) اونجا اصلا حس خودشیفتگی مزمن گرفتم،داماد بزرگمون هم پایه، همش ازم عکس گرفت :)) قایق سواری هم کردیم کلی هیجان داشت.

ظهر برای نهار رفتیم پارک جنگلی کشپل که همون نزدیکی بود...تمشک هم خریدیم و بالاخره من تست کردم تمشک رو :) پارک جنگلی عالی بود اما حیف که کثیف بود،اطراف خودمون رو تمیز کردیم و شد دوتا کیسه زباله :| نمیدونم این همه ادما که این روزا ژست روشنفکری دارن چرا توی خلوت خودشون از هرچی عامی بدتر میشن؟؟؟واقعا جمع کردن زباله ها انقدر سخته؟؟؟

عصر هم رفتیم اب گرم لاویج که همون نزدیکی ها بود،جاده فوق العاده ای داشت :) روستای قشنگی بود...اب گرم بیشتر بخاطر مامان رفتیم که این همه توی راه و سفر بودیم،بعدش کمر درد و دیسکش عود نکنه...البته که به اسم مامان ما هم مستفیض شدیم و واقعا بعدش حس سبکی و تازگی داره.


امروز خیلی خوب بود البته که همش گوشه ذهنم منتظر جواب پیام چپ مغز لعنتی بودم که جواب هم نداد...جالبه که خودش سوال پرسید و گفت منتظر پیامتون هستم...اصلا درگیری مزمن داره انگار...متنفرم از اینکه پیامت سین بشه اما جوابی داده نشه :|

۲ نظر
dokhtari mamooli

روز هفتم و هشتم

دیروز سرماخوردگیم شدید شده بود،رسیدیم شاهرود رفتم درمونگاه دوتا امپول زدم :| کل راه بخاطر امپول و قرص ها خوابالو بودم،وقتی رسیدیم به مازندران هی چرت میزدم هی بیدارم میکردن که جاده رو ببین :| پنج عصر ساری نهار خوردیم...شب رسیدیم نور، اصلا محل اسکان خوبی نداشت و مجبور شدیم توی چادر لب ساحل بخوابیم...

امروز صبح رفتن دنبال ویلا، ما هم لب ساحل بودیم :) حالم بهتر بود و شوق دریا سرحالم کرده بود...بیخیال همه لب ساحل قدم زدم و کلی گوش ماهی جمع کردم، با وجودی که من شلوارم رو نزده بودم بالا و شومیز بلند پوشیده بودم اما چندتا پسر هیز بودن که خیلی رو اعصاب بودن :|

ظهر بالاخره ویلا نزدیک دریا اجاره کردیم،برا دوشب ٣٢٠ تومن...عصر رفتیم یک ابشار نزدیک نور که خشک شده بود اما جاده اش فوق العاده قشنگ بود،من که اولین سفر شمالم هست اما بچه ها میگفتن مثل جاده چالوس هست...حس خودشیفتگیم گل کرده بود و کلی عکس گرفتم :) کنار جاده، آش هم میفروختن که خریدیم و خیلی خوشمزه بود توی اون فضا...الان هم لب ساحل هستیم و دارم به صدای اب گوش میدم :) ارامش بخش هست


۱ نظر
dokhtari mamooli

روز ششم

از صبح تا ظهر رفتم حرم...اصلا دلم نمی اومد که برم :|

دیگه از مشهد راه افتادیم سمت نیشابور،ارامگاه خیام رفتیم :) باصفا بود و حس خوبی داشتم...یاد بکی از باغ های معروف شهرمون افتادم،حس غربت نداشتم اونجا...عکاسی بود که لباس سنتی میداد و توی فضای ارامگاه عکس فوری میگرفتن...خواهرام کلی اصرار کردن و همه لباس پوشیدیم و با مامان عکس گرفتیم :)) وقتی لباس تنم بود بنظرم خیلی مضحک بودم،اما توی عکس بهتر بود:)

بعدش سبزوار برای شام توقف کردیم...دقت کردید وقتی شهری مسافر هستید ،ناخوداگاه ادم راحت تر هست؟

با صندل و تیپی که عمرا من توی شهرمون پیاده نمیشم،توی سبزوار خیلی ریلکس توی رستوران نشسته بودم...حالا از شانس خوبمون تا ما رفتیم رستوران انقدر شلوغ شد :| همه هم نگاه میکردن و خب ما دایورت کرده بودیم به کتف چپ 


اخرشب حس سرماخوردگی داشتم و امروز که صبح روز هفتم هست سرماخوردگیم اوج گرفته :| پست با تم مریضی و بی حالی نوشته شده

۱ نظر
dokhtari mamooli

روز پنجم

روز پنجم سفر میشد دیروز که دیشب اصلا حوصله نوشتن نداشتم...متاسفانه کل روز نشد برم حرم و واقعا کلافه بودم،فقط روز اول که مشهد رسیدیم رفتم حرم :|

کل روز در حال خرید کردن و متر کردن پاساژها و مرکز خریدها بودیم،البته که من خریدهام کم بود اما باید خانواده رو همراهی میکردم...فقط اتفاقی که باعث هیجان بود پیام چپ مغز لعنتی بود...خیلی ادم عجیبی هست،تا میای یقین کنی که ادم خوبی نیست کاری میکنه که به شک بیفتی...

بهش گفتم تعریف جامع من از تو ادم خوبه ای هست که میخواد بد باشه :) خوشش اومده بود.

باشوخی اینا هم دعوت به شام کرد اما خب میدونم هیچ وقت این اتفاق نمیفته...

چپ مغزلعنتی از اون ادماست که در عین حرص درار بودن یجورایی هم خوب هستن،نمیدونم شایدم چون دیروز حس کردم وجه شباهت هاش با عزیز سال های دور زیاد شده :) خلاصه اینکه فعلا قاطی کردم

 

۲ نظر
dokhtari mamooli

روز چهارم

امروز از ده صبح تا یازده شب بیرون بودیم :| خیلی دوست داشتم من انصراف بدم از برنامه و برم حرم فقط ی گوشه بشینم،اما متاسفانه نمیشد و سیل حرفا بود که راه می افتاد،پس چاره ای جز سکوت نداشتم.

اول از همه رفتیم باغ وحش وکیل آباد،اونجا توی پارکینگ یک خانومی گیر داد براتون فال بگیرم...اول مامانی قبول کرد...معمولا مامان هیچ وقت دست رد به سینه کسی نمیزنه...وقتی کف بینی مامان تموم شد،همه کم کم ترغیب شدیم و یکی یکی برامون فال گرفت و جالب بود که اکثرا درست میگفت :)) مثلا به من گفت همه فکر میکردن تو پسری...بعدش مامانی گفت اره حتی سونوگرافی تشخیص داد تو پسری...خلاصه اینکه بیشتر جنبه تفریح داشت برامون.

اصلا باغ وحش برام جذابیتی نداشت...دلم برای حیوون ها سوخت که از طبیعتشون دور شدن،توی قفس زندانی هستن صرفا برای تفریح ادما...فکر کنید اگر قضیه برعکس بود ما برامون خوشایند بود؟؟

درضمن باغ وحش واقعا کثیف بود...حیوون ها خوابالو بودن مخصوصا شیرها و کفتار ها...میشه بهشون دارو خواب اور بدن؟؟!!


بعد از باغ وحش رفتیم شاندیز و نهار خوردیم که واقعا خوشمزه بود :)

بعداز نهار رفتیم طرقبه جایی به اسم ییلاقات،من دیگه خیلی خسته بودم و سردرد شدید داشتم روی همون زیرانداز خوابیدم...نمیشد خوابید اما در حد نیم ساعت واقعا بیهوش شدم...

عصر متوجه شدن طرقبه سد داره،خواستن بریم ببینیم :| اما مجموعه تفریحی بود به اسم چالیدره

اونجا با ترن رفتیم بالای کوه...من درگیر سلفی و عکس گرفتن بودم که بعد فهمیدم یکی از شوهرخواهرام بدخلقی کرده و الکی دعوا راه انداخته :| چقدر من از این اخلاقش بدم میاد و بخاطر همین اصلا باهاش راحت نیستم،انگار توی سن لجبازی جوونی مونده،بیچاره خواهرم...

یکم سعی کردیم جو عوض بشه و من و خواهرام با بچه ها رفتیم بگردیم اطراف رو...یکم وسیله بازی بود و خواهرزاده هام مشغول شدن...جامپینگ هم بود و خیلی داشت بهم چشمک میزد،منم به خجالتم غلبه کردم و رفتم بلیطش رو خریدم


خیلی فاز داد...پریدم و گفتم به درک که صاد اخلاق نداره...پرش بعدی گفتم من اومدم سفر بهم خوش بگذره...پرش بعدی گفتم به درک که من بین کلی بچه دارم بالا و پایین میپرم،مهم اینه که حالم خوب بشه :) واقعا تخلیه روحی روانی خوبی بود...البته بماند که بعدش حس میکردم توی زانوهام داره میلرزه

درنهایت ساعت یازده هتل بودیم اونم خسته و له 


فردا میخوام برم حرم،مهم نیست که دیگه همراهی نکنم با برنامه هاشون...یک روزم رفت...دیگه معلوم نیست کی بتونم بیام مشهد...یکشنبه ظهر هم میخوایم بریم :|

۲ نظر
dokhtari mamooli

روز سوم

صبح اصلا دوست نداشتم بیدار بشم،فقط دو ساعت خوابیده بودم اما خب وقتی شنیدم نون تازه خریدن چشمام باز شد :))

چشمه اب گرم خیلی خوب بود، فقط خیلی شلوغ بود...

دیگه از ظهر به بعد خسته شده بودم و به سختی ماشین رو تحمل میکردم...سه بعد از ظهر رسیدیم هتل، بعد از استراحت دیگه منتظر بقیه نشدم و خودم رفتم حرم...

خیلی حس غریبی داشتم...توی خیابون که چشمم خورد به گنبد وایسادم و ناخواگاه گریه ام گرفت...توی حرم فقط نشسته بودم ی گوشه و به ایوان طلا و گنبد نگاه میکردم...گاهی که ادم قرار مهمی داره از قبل حرفاش رو توی ذهنش اماده میکنه اما وقتی میرسه همه حرف ها از ذهنش پاک میشه...همه حرفا و دعاها از ذهنم رفته بود...به ارزوم رسیده بودم،شب جمعه حرم باشم و دعای کمیل بخونم :) چشم نوازترین منظره عمرم هم روبروم بود...

۴ نظر
dokhtari mamooli

روز دوم

امروز اون یکی خواهرم هم اومد و همه جمع شدیم...البته که همه خانواده در چندسال اخیر نشده باهم جمع بشیم،متاسفانه پراکندگیمون در حد بین الملل هم هست :|

مثلا میخواستیم بعد از نهار حرکت کنیم اما ساعت پنج موفق شدیم که راه بیفتیم...دوتا از خواهرزاده هام کنار من عقب بودند و همون اول سرشون گذاشتن روی پای من خوابیدن،اولش احساساتم غلیان کرده بود و نازشون میکردم اما سه ساعت بعد به زور بیدارشون کردم:| داغون و له شدم، خیلی نتونستم خاله مهربونی باشم.

فقط نکته جذاب سفر تا الان،اسمون کویر توی شب بود...انقدر ماه و ستاره ها قشنگ بودند که ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شده بود(تا حالا سابقه نداشته بخاطر یک منظره انقدر احساساتی بشم)

هشت ساعت توی راه بودیم تا دو و نیم شب رسیدیم فردوس،قراره صبح بریم چشمه اب گرم فردوس بعدش هم بریم سمت مشهد...

اولین خواب توی چادر مسافرتی رو دارم تجربه میکنم...البته اگر بشه با صدای خروپف بخوابم :|

۱ نظر
dokhtari mamooli

روز اول

توی اتوبوس دوتا صندلی کنارم،دوتا توریست خانوم بودند از صحبت هاشون متوجه شدم که باید اهل لندن باشن اخه لهجه بریتیش داشتن...وسوسه شدم که سر صحبت رو باهاشون باز کنم و ببینم حدسم درست بوده یا نه، اما خب خیلی وقت که اصلا زبان کار نکرده بودم و اعتمادبنفس کافی نداشتم...بالاخره دل رو زدم به دریا و مکالمه رو شروع کردم :) دقیقا نصف مسیرمون که هفت ساعت بود رو ما باهم صحبت کردیم...فکر میکرد من نوزده سالمه :)البته که مثل تموم خانوم ها کلی ذوق کردم...نیکی خیلی مهربون،خوش صحبت و باحوصله بود،البته که اطلاعات عمومی خیلی خوبی داشت.در اخر هم با درخواست خودش باهم عکس گرفتیم و ایمیل و شماره رد و بدل کردیم...همیشه دوتا خانوم حتی با دین،کشور و فرهنگ متفاوت میتونن کلی حرف برای گفتن داشته باشن،فقط کافیه که زبون مشترک و راه برقراری ارتباط باشه :)))

پ.ن:گاهی ریسک کردن و خارج شدن از حاشیه امن باعث کلی حس خوب و تجربه جدید میشه...در اخر نیکی تعریف کرد از صحبت کردنم و معتقد بود خیلی خوب حرف میزنم :)



۵ نظر
dokhtari mamooli